مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

435

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

فكتب إليه الحسين عليه السّلام : « 1 » أمّا بعد « 1 » فقد خشيت أن « 2 » لا يكون حملك على « 3 » الكتاب إليّ في الاستعفاء من الوجه الّذي وجّهتك له « 3 » إلّا الجبن ، فامض لوجهك الّذي وجّهتك فيه « 4 » والسّلام . فلمّا قرأ مسلم الكتاب ، قال « 4 » : أمّا هذا ، فلست أتخوّفه على نفسي « 5 » . فأقبل حتّى مرّ بماء لطيّء ، فنزل ثمّ ارتحل عنه ، فإذا رجل يرمي الصّيد ، فنظر إليه قد رمى ظبيا حين أشرف له ، فصرعه ، فقال مسلم بن عقيل : نقتل عدوّنا إن شاء اللّه تعالى . « 6 »

--> ( 1 - 1 ) [ لم يرد في أعيان الشّيعة ] . ( 2 ) - [ لم يرد في نفس المهموم ] . ( 3 - 3 ) [ أعيان الشّيعة : « الاستعفاء » ] . ( 4 - 4 ) [ أعيان الشّيعة : « فقال مسلم » ] . ( 5 ) - [ إلى هنا حكاه في مثير الأحزان ] . ( 6 ) - پس مسلم رحمه اللّه آمده تا به مدينه رسيد ودر مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه واله وسلّم نماز خواند وبا هركه مىخواست از خاندان خود وداع وخداحافظى كرد ( آن‌گاه ) دو راهنما أجير نمود ، همراه برداشت ( وبه سوى كوفه رهسپار شد ) . آن دو راهنما أو را از بيراهه بردند ، وراه را گم كرده تشنگى سختى بر ايشان غلبه كرد واز راه رفتن بازماندند . پس از آنكه راه را پيدا كردند ، ( ديگر نيروى سخن گفتن وراه رفتن نداشتند و ) با اشاره راه را به مسلم نشان دادند ومسلم آن راه را در پيش گرفت وآن دو راهنما نيز در اثر تشنگى جان سپردند . مسلم بن عقيل رحمه اللّه ( پس ) از ( پيمودن راه ورسيدن به ) جايى معروف به مضيق است ، نامه به امام عليه السّلام نوشت وبه وسيلهء قيس بن مسهر فرستاد ومتن نامه اين بود : امّا بعد من از مدينه با دو تن راهنما به كوفه رهسپار شدم . آن دو از راه كناره گرفتند وراه را گم كردند وتشنگى بر ايشان سخت شد . چيزى نگذشت كه جان سپردند وما رفتيم تا به آب رسيديم وچون به آب رسيديم ، جز رمقى مختصر براي ما نمانده بود . اين آب در جايى از درهء خبت است ونامش مضيق مىباشد ، ومن اين راه را به واسطهء اين جريانات به فال بد گرفتم . پس ، اگر ممكن است مرا از رفتن بدين راه معذور ومعاف بدار وديگرى را بفرست ، والسّلام . حسين عليه السّلام نامه‌اى در پاسخ أو نوشت كه : امّا بعد من مىترسم كه چيزى تو را وأدار بر استعفاى نامهء خود از رفتن بدين راه نكرده مگر ترس . پس بدان راهى كه تو را فرستاده‌ام برو ( وانديشناك مباش ) والسّلام . چون مسلم نامهء حضرت را خواند ، گفت : « امّا اين را كه من بر خود بيمناك نيستم ( وترسى از رفتن ندارم ) . ورهسپار كوفه شد وآمد تا به آبى رسيد كه از قبيلهء طي بود . آنجا فرود آمد . سپس از آنجا نيز گذشت ومردى را ديد كه مشغول تيراندازى براي شكار است . به أو نگريست وديد آهويى را با تير زد وأو را به زمين انداخت » ، مسلم ( آن را به فال نيك گرفت و ) با خود گفت : « ان شاء اللّه تعالى دشمن خود را مىكشيم . » رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، 2 / 37 - 38